أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
ماه شعبان المعظم را به پيشگاه ملت بزرگ و بزرگوار و شما علما تهنيت عرض ميکنيم و اميدواريم که ذات اقدس اله توفيق انجام وظايف اين ماه را به همه ما مرحمت بکند و به برکت مواليد مقدس اين ماه مخصوصاً وجود مبارک حضرت، نظام ما ملت ما مملکت ما را به آن هدف نهايياش برساند! اين مناجات شعبانيه را که وجود مبارک حضرت امير و اهل بيت(عليهم السلام) اصرار داشتند اگر آدم بتواند لااقل در اين ماه فراموش نکند و بخواند، بسيار خوب است؛ مناجات بسيار با برکتي است.
کلمات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) که مورد بحث بود بعضي از اينها مقداري روشن است و نيازي به تشريح و توضيح ندارد و بعضيها حتماً احتياج به بحث دارد. در از کلمات نوراني فرمود: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ»؛ اگر کسي در برابر حق بايستد يقيناً شکست ميخورد. چرا؟ براي اينکه حق پيروز است. پيروز است يعني چه؟ يعني خود حق قوي است و قدرت دارد، يک؛ ديگر اينکه تمام موجودات به نفع اويند حامي اويند، اين دو. اين يک اصل کلي است به منزله قانون اساسي که اگر يک طاغي و غارتگري و صهيونيستي در برابر حق بايستد يقيناً شکست ميخورد چون خود حق از بين رفتني نيست، يک؛ ثانياً تمام موجودات عالم به نفع او هستند، دو؛ زيرا هيچ موجودي گناه نميکند و همه موجودات به نحو صراط مستقيم و به حق آفريده شدهاند؛ همهشان با نظم خلق شدهاند به حق خلق شدهاند. در صدر و ساقه نظام هستي باطل اصلاً راه ندارد. اين انسان است که گاهي بيراهه ميرود، وگرنه نه آسمان نه زمين نه آب نه آتش هيچ کدامشان بي راهه نميروند. آتش کار خودش را بايد بکند و ميکند، آب کار خودش را بايد بکند و ميکند. هيچ موجودي نيست که تخلف بکند کار خودش را نکند، پس هيچ موجودي گناه نميکند.
اينکه فرمود ما آسمان و زمين و بينهما را به حق خلق کرديم، اين يعني هيچ موجودي خلاف وظيفه عمل نميکند؛ اين انسان است که گاهي بي راهه ميرود.
اگر کسي در برابر حق بايستد يقيناً شکست ميخورد، زيرا خود حق مقاومت ميکند، يک؛ ثانياً تمام موجودات به نفع اين حقاند، دو؛ لذا يقيناً شکست، قهري است. حالا اگر يک وقت ميبينيد صهيونيست و آمريکا و امثال ذلک قصد طغيان دارند، آدم بايد مطمئن باشد که پيروز است؛ منتها وظيفه خودش را هم بايد انجام بدهد، چون همه موجودات وظيفه خودشان را انجام ميدهند. هيچ موجودي گناه نميکند مگر انسان و گناه انسان هم به چند قسمت است.
وجود مبارک حضرت امير به عنوان قانون اساسي اين جمله را فرمود: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ»؛ چه فرد چه جامعه در برابر حق بايستد از بين ميرود. چرا؟ چون خود حق مقاوم است و از بين رفتني نيست، يک؛ ثانياً تمام موجودات ديگر به نفع او هستند، دو؛ کل آسمان و زمين به حقاند: ﴿ما خَلَقْناهُما إِلاَّ بِالْحَق﴾. هيچ موجودي در عالم گناه نميکند، فقط انسان است که گناه ميکند.
حالا گناه گاهي به نحو جهل است گاهي به نحو جهالت است که اين وظايف ماست که در حوزهها و دانشگاهها با جهل مبارزه بکنيم يا وظايف مسجد و حسينيه و هيئات مذهبي است که با جهالت مبارزه بکنند يا وظيفه نظام است که با جاهليت مبارزه بکند.
بارها به عرضتان رسيد که جهلزدايي، يکي از مسائل زير مجموعه نظام امامت و امت است که حوزهها و دانشگاهها انجام ميدهند؛ جهالتزدايي يکي از مسائل زير مجموعه اين نظام است که حسينيه ها و مسجدها و هيئات مذهبي و امثال اينها انجام ميدهند؛ اما جاهليتزدايي نه از حوزه بر ميآيد نه از دانشگاه برميآيد نه از مسجد و حسينيه، جاهليتزدايي فقط از نظام برميآيد که اميدواريم ذات اقدس الهي نظامهاي الهي و اسلامي را تأييد کند!
به هر تقدير ما بايد مطمئن باشيم که هر کس در برابر حق ايستاده است شکست ميخورد و اگر _خداي ناکرده_ خودمان هم در موردي خواستيم نسبت به شخصي يا نسبت به شيئي در برابر حق بايستيم، يقين بدانيم که شکست ميخوريم: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ». اين يک قانون اساسي است، اين طور نيست که مثلاً نصيحتي باشد؛ نه، نظام عالَم اين طور است. هيچ موجودي گناه نميکند؛ هر موجودي کار خودش را انجام ميدهد.
در بيان نورانی ديگر فرمود: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ، فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ [الْحِكْمَةِ] الحِکَم»؛ فرمود همان طوری که بدن گاهي خسته ميشود ملالت پيدا ميکند و بايد اين بدن خسته را راحتي داد مثلاً اگر هواي مناسب ميخواهد هواي مناسبي اگر منظره مناسبي ميخواهد منظره مناسبي اگر رفيق و دوست و همبحث مناسبي، آن موارد باشد، اگر غذاي مناسبي، غذاي مناسبي باشد، فرمود همان طوري که بدن گاهي ملالت پيدا ميکند و بايد از راه طب، اين بدن ملول را درمان کرد، دل هم گاهي ملالت پيدا ميکند و بايد آن را درمان کرد: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ».
چه کار بکنيم؟ فرمود همان کاري که براي بدنتان ميکنيد براي دلهاي تان هم بکنيد؛ حرفهاي لطيف، مطالب آموزنده، گاهي شعرهاي خوب، روايتهاي لطيف. اينها بشارتي است براي دل و دل ملول را از ملالت بيرون ميآورد.
چطور انسان ملول ميشود، با اينکه به حسب ظاهر دارد کارهاي عادياش را انجام ميدهد؟ چون اين دل جز به دلآفرين و به دلدار وابسته نيست و اگر او را به غير، سرگرم بکنند او ملول ميشود؛ مثل محققي که کسي رفته وقتش را گرفته است. ما اگر _خداي ناکرده_ به امور عادي سرگرم بشويم، مثل اين است که وارد اتاق يک محقق شديم و او را سرگرم کرديم، او ملول ميشود. اين ملالت دل را با طرائف حکمت بايد برطرف کرد؛ حرفهاي حکيمانه، کارهاي حکيمانه، اندرزهاي حکيمانه، آيات الهي، مناجات شعبانيه، اينها اين ملالت را برطرف ميکنند و نميگذارند که انسان ملول بشود.
يک وقت است که انسان اگر مريض شد، بيگانه بايد او را درمان بکند. اگر کسي مريض شد طبيب از جاي ديگر ميآورند؛ اما اگر کسي خودش طبيب بود مشکل خودش را خودش حل ميکند. قلب اگر ملالت پيدا کرد و مريض شد خودکفاست. ما جايي محضري محل تصميمي محل عزمي محل ارادهاي غير از دل نداريم. خود همين دل خودکفاست و به خود ميگويد که خودت را درياب، تو همه چيز داري؛ اگر ملول شدي ملالت پيدا کردي، راه داري که خودت را درمان کني. اگر کسي طبيب باشد و نداند که طبيب است، اگر مريض شد، به او چه ميگويند؟ ميگويند آقا! تو که طبيب هستي، معالجه خودت را به عهده بگير؛ تو بلد هستي، اين کار را بکن. به طبيبي که غفلت ميکند، ميگويند تو که طبيب هستي، اين بيماري خودت را خودت برطرف بکن.
اين روايات تنبيه است تذکره است؛ تذکره يعني تذکره! يعني انسان ميداند، يک؛ غفلت کرده است، دو؛ اين ائمه(عليهم السلام) به او ميگويند غفلت نکن، اين را داري. خب اگر خود دل مريض شد چه کسي بايد تصميم بگيرد؟ اگر تصميمگيرنده ديگري باشد چه کسي بايد اين ملالت را برطرف کند؟ خود اين دل خود اين قلب خود اين محور انديشه طبيب است تصميمگير است ارادهورز است بايد انجام بدهد. انسان گاهي خوابش ميبرد بيدارش ميکنند، غفلت دارد متذکرش ميکنند، جهلزدايي ميکنند؛ اما آن جاهليتزدايي واقعاً کار نظام امامت و امت است. يک وقت است _معاذ الله_ کسي در بازار گرفتار رذيلت رباست ربا ميخورد، چهار نفر نصيحتش ميکنند اين برطرف ميشود. اگر نميداند، جهلزدايي ميکنند و اگر ميداند، جهالتزدايي ميکنند؛ اين را ميگويند جهلزدايي يا جهالتزدايي؛ اما يک وقت بازار رسمي بازار ربوي شد، اين جاهليت است. فرق است بين جاهليت و جهل، فرق است بين جاهليت و جهالت. نظام امامت و امت نظير نظام اسلامي آمده جلوي جاهليت را گرفته جلوي ربا را گرفته جلوي حرمتشکنيها را گرفته جلوي بياعتقاديها را گرفته است.
خود قلب اين قدرت را دارد که دريابد منتها تذکره لازم است و اگر يک وقت هم خوابيد، اين را ميشود بيدار کرد. فرمود: «أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ [نومک] يَقَظَة»؛[1] _اين سفارش روايات ماست_ حضرت فرمود نبايد يک وقت بيدار بشوي. اين قلب گاهي ميخوابد گاهي غفلت ميکند؛ ولي خودش طبيب است بلد است تصميمگير است عزم دارد. اگر کسي جزء اولوا العزم بود اهل عزم و انديشه بود، به مقصد ميرسد و اگر نبود بايد بشنود که امامش ميفرمايد تو ميتواني؛ از جاي ديگر بخواهي کمک بگيري ميتواني؛ اما اصل کار برای خودت است. فرمود اگر قلب خسته شد قلب را خوشحال کنيد ملالتش را برطرف کنيد.
اينها تذکره است يعني چيز جديدي به ما نميگويند، در درون ما اينها هست، ما اينها را ميدانيم؛ منتها اگر خواب است به ما ميگويند: «أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ [نومک] يَقَظَة»، بايد بيدار بشويم، اگر غفلت است که ميگويند بايد غفلتزدايي کني و اگر پرده جهل و جهالت رويش را گرفته، ميگويند بايد عالم شوي.
غرض اين است که اين گوهر ذات اين قدرت را دارد. اينکه ميگويند محاسبه بکنيد شب و روز ولو چند دقيقه بنشينيد محاسبه بکنيد براي همين است که انسان ببيند سر جاي خودش هست يا سر جاي خودش نيست. انسان به هيچ چيزي غير از ذات اقدس اله نيازمند نيست، چون همه چيز را خدا به او داده است. درباره قلب فرمود: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ، فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ [الْحِكْمَةِ] الحِکَم». در بخشهاي وسيعي از آيات قرآن کريم فرمود: ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾[2] حکمت هم يعني همين. يا حکمت عملي است يا حکمت نظري است يا معرفتشناسي است نسبت به توحيد و امثال ذلک يا ولايتشناسي است يا امامتشناسي است. اينها طرائف حکمت است. آن امر و نهي و امثال آنها هم حکمت است حکمت نظري است؛ اما طريف باشد و ظريف باشد و انسان را از خستگي در بياورد و امثال ذلک، اينچنين نيست.
اصل مطلب اين است که اگر بين خود و خداي خود ميداند که آن مطلب حق است، اگر _خداي ناکرده_ در برابر آن بايستد، حتماً شکست ميخورد: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ»؛ به اين برهان که هم حق قوي است، يک؛ هم کل نظام به نفع او حرف ميزنند، اين دو.
پرسش: حق چيست؟ مبانی حق چيست؟
پاسخ: «حق کل شيء بحسبه». حق در مال اين است که در مال مردم تصرف نکند: «لَا يَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ»؛[3] آبروي مردم محترم است غيبت کسي را نکند، در حريم کسي وارد نشود، در مطالب علمي چيزي را که نميداند حرف نزند و فقط سؤال علمي بکند و اگر بلد است، به ديگران ياد بدهد. حق چيز مجهولي نيست، براي ما خيلي روشن است؛ در مسائل علمي اگر چيزي را ما نميدانيم، معلوم ميشود آن که ميداند حق با اوست. در مسائل اخلاقي چيزي را که خودمان عمل نميکنيم آن که عمل ميکند حق با اوست؛ «حق کل شيء بحسبه». اگر نميدانيم بايد برويم ياد بگيريم که راهي برای آن هست و آسان هم است.
کل نظام حق است و هيچ چيزي بي راهه نميرود؛ تنها موجودي که بي راهه ميرود انسان است. اين مار و عقرب هيچ معصيت نميکنند؛ کجا را بايد سم بزند کجا را بايد نيش بزند مشخص است. هيچ ممکن نيست اين مار اين کلاب و امثال اينها بي راهه بروند و بيش از آن مقدار وظيفهشان انجام بدهند. يک کلب ممکن نيست گناه بکند. کار کلب همين است کار گرگ همين است؛ کاري که مقدورش نيست در حوزه اش نيست، انجام نميدهد. نه کلب گناه ميکند نه مار و عقرب گناه ميکنند نه گرگ؛ هر کدام کار خودشان را انجام ميدهند. درنده را براي درندگي خلق کردند، چرنده را براي چرندگي خلق کردند. هيچ موجودي گناه نميکند مگر انسان؛ بالاييها که فرشتهها هستند که منزه از عصياناند، پايينيها هم که مقدورشان نيست. اين انسان که خلاف ميکند به او ميگويند که «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ». اين ميشود موعظه.
موعظه هم تحميل نيست. الوعظ ما هو؟ وعظ، «جذب الخلق الي الحق» است و اين هم برای ما آشناست. حرفي که ما را به خدا نزديک ميکند جذب ميکند نه با تشر نه با تهديد، حرفي که ما را به حق جذب ميکند موعظه است و الله واعظ است پيغمبر واعظ است ائمه واعظاند.
بنابراين «حق کل شيء بحسبه»، يک؛ و اگر يک وقت انسان غفلت دارد عفو ميشود و اگر جهل دارد، خب چرا ياد نگرفته؟ اگر کسي عالماً و عامداً ياد نگرفت مقصر است. غرض اين است که اين يک قانون اساسي است؛ فرمود: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ».
اينجا هم فرمود اين دل گاهي ملالت پيدا ميکند خسته ميشود، بر او تحميل نکنيد؛ در زمان خستگي مطالعه نکنيد، در زمان خستگي به فکر عبادت نباشيد. عبادتهاي واجب را انجام بدهيد؛ اما وقتي خسته شديد و روح نشاط ندارد، در آن صورت از عبادت و امثال آن هم خودتان را کنار بکشيد وگرنه بهره صحيح نميبريد: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْاَبْدَانُ، فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ [الْحِكْمَةِ] الحِکَم». شعرهاي خوب، منثور و منظوم خوب، مضمون خوب، مناظر خوب، حرمهاي اهل بيت، اينها طرائف حکمت اند.
در کلام نورانی ديگر فرمود غوغا چه کساني هستند؛ فرمود: «هُمُ الَّذِينَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ يُعْرَفُوا»؛ اينها را وجود مبارک حضرت امير تعريف ميکند؛ فرمود اينها کسانياند که وقتي يک جا جمع بشوند زحمت مملکتاند زحمت ملتاند زحمت دولتاند و وقتي پراکنده بشوند معلوم نيست که چه کساني بودند. افرادي هستند که در جامعه شناخته شده نيستند، يک؛ حرمتي هم ندارند، دو؛ براي کسي هم حرمت قائل نيستند، سه؛ اين گونه از افراد را ميگويند غوغاء.
اين محاسبه کردن که «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»[4] براي همين جهت است که ما طبيب داريم و طبيب خودمان هستيم؛ منتها غفلت ميکنيم و اين غفلت براي ما مزاحمت ايجاد ميکند. فرمود شما غفلت نکنيد، شب و روز دقايقی را براي محاسبه خود قرار بدهيد که چه کارهايي انجام داديد، وگرنه اگر _خداي ناکرده_ غفلت پيدا کرديد اين غفلت ادامه پيدا ميکند.
در بحثهاي ديگر دارد که «إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَهً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَارا. فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِي»؛ دل بالاخره خواستههايي دارد و اين خواستههايش را از راه حلال و از راه مباح و از راههاي ديگر ممکن است فراهم بکند. اگر شما موفق شديد حلالشناسي کرديد و از راه حلال اين قلب مضطرب را که ناآرام است آرام کرديد، هم قلب به سود شما قيام ميکند هم شما از رهنمود قلب بهره ميبريد؛ اما اگر چيزي را بر قلب تحميل کرديد عبادتي را بر او تحميل کرديد کاري را بر او تحميل کرديد، هم او جوابگوي صحيح نيست هم شما نتيجه نميبريد. در چند جاي نهج البلاغه از مسئله قلب و کارهاي قلب سخن گفته است.
همه دل دارند؛ فرمود: ﴿لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيدٌ﴾؛[5] ﴿لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ﴾ يعني کسي به دلش توجه بکند. اگر کسي به دلش توجه کرد، ميشود صاحب دل. صاحب دلي آمد صاحب دلي رفت صاحب دلي اينچنين گفت، همه دل دارند؛ منتها بعضي از دلشان غافلاند.
اگر دل ز ياد تو غافل نشيند خدنگ بلا بر دل دل نشيند
اين دل اگر غفلت کرد بالاخره صاحبش را به زحمت مياندازد. اينکه فرمود: ﴿لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ﴾، اگر کسي مواظب قلبش بود مواظب دلش بود بي راهه نرفت غفلت نکرد، راه خوبي دارد.
فرق دل با دست و پا اين است: دست، ما نيست، پا، ما نيست، زبان، ما نيستيم، دل، ما هستيم. قرآن کريم بوسيدني است! وقتي کسي _خدای ناکرده_ روميزي گرفت يا روميزي داد يا گرفتار اختلاس بود با اين دست است. با اين دست با بانک رابطه خلاف برقرار کرد، با اين دست ايران را به اين صورت درآورد، با اين دست کرد. وقتي در قيامت اين دست حرف ميزند، قرآن نميگويد دست اقرار کرد، ميگويد: ﴿يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ﴾.[6] معلوم ميشود دست، ما نيست، دست، پوستي است و گوشتي است که از ما جداست، ما همان دل هستيم. وقتي دل حرف ميزند ميگويند اقرار کرد، وقتي دست حرف ميزند زبان حرف ميزند ميگويند شهادت داد. چه کسي شهادت ميدهد؟ همين فحش را همين دروغ را همين زبان گفته است، همين زباني که دروغ گفت و خيانت کرد و غيبت کرد، همين زبان وقتي در قيامت حرف می زند خدا می فرمايد که شهادت ميدهد: ﴿يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِمْ﴾. اين يعني چه؟ يعني زبان خيانت نکرد، دست خيانت نکرد، دل خيانت کرد. وقتي دل حرف ميزند، قرآن ميگويد: ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِم﴾.[7] اين کتاب بوسيدني نيست؟!
انسانيت انسان به همان دل است. وقتي دل حرف ميزند خدا ميگويد اين اقرار کرد، وقتي دست و پا و زبان حرف ميزنند ميگويد شهادت داد. معلوم ميشود اينها بيگانه هستند، اينها مرتب عوض ميشوند؛ کسي که صد سال عمر ميکند چندين بار اينها عوض ميشوند؛ اما دل که عوض نميشود، لذا فرمود اين دل اصل شماست. اگر حرف از دل برآيد اين اقرار است، خود شما هستيد؛ اما وقتي دست حرف ميزند پا حرف ميزند زبان حرف ميزند، شهادت است: ﴿يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعملُون﴾، معلوم ميشود اينها ما نيستيم، اين اعضاي ما بيگانه هستند. اينها را ميشود تربيت کرد به وسيله دل؛ اما دل اگر بيمار شد بايد خودکفا باشد، لذا فرمود مواظب دلتان باشيد؛ چيزي را به دلتان راه ندهيد که مزاحم باشد و چيزی را از دلتان نگيريد که جزء ذاتي او باشد.
پرسش: ...
پاسخ: اين دست لذت ميبرد. چون خود قلب مريض ميشود بايد اين را شفا داد. اينها اعضا و جوارح هستند اينها ابزار کار هستند. يک وقت انسان با دست کاري ميکند ولي فرمان را قلب ميدهد. تمام اين دستورها از قلب است. فرمود قلبتان را درمان کنيد و اين قلب اگر _خداي ناکرده_ ملول شد بيمار شد، خودش را ميتواند درمان کند ولي شما غفلت نکنيد تذکره داشته باشيد. در بخشهايي از قرآن کريم فرمود اين حرفها برای کسي است که اهل محاسبه باشد.
کسي که فقه اکبر دارد، يک؛ فقه اصغر دارد، دو؛ هم ميداند چه حلال است و حرام است، هم ميداند چه بهشت و جهنم است، هم ميداند که چه چيزي آغاز و انجام است، هم ميداند که چه چيزي مبدأ و منتهاست، اين را ميگويند فقيه که هم فقه اصغر بلد است هم فقه اکبر بلد است. کسی که اين فقه را دارد، اين دل هميشه در بهار است.
درباره قرآن فرمود که اين قرآن ربيع دلهاي بيدار است. در خطبهاي که ارکان دين را وجود مبارک حضرت امير نقل ميکند فرمود: «أَفِيضُوا فِي ذِكْرِ اللهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّكْرِ وَارْغَبُوا فِيَما وَعَدَ الْمُتَّقِينَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ وَاقْتَدُوا بِهَدْيِ نَبِيِّكُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْی وَاسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَى السُّنَنِ وَتَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَتَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ»؛ ميخواهي بهار داشته باشيد هيچ عاملي شما را غمگين نکند پژمرده نشويد، با قرآن باشيد. آن وقت انسان زندگياش هميشهبهار است! فرمود اين بهار شماست.
اگر دل ز ياد تو غافل نشيند خدنگ بلا بر دل دل نشيند
يک وقت کسي آهي کشيد، حضرت امير فرمود: چرا آه ميکشي براي چه چيزي آه ميکشي، ميخواهي من دنيا را رسوا کنم تو ديگر فکر آن را نکني؟ براي چه آه کشيدي؟ فرمود بهترين خوراکيهاي عالم چيست که پاکتر باشد بيضررتر باشد گواراتر باشد، عسل است، بهترين فرشهاي عالم چيست، فرش ابريشم است.
در قرآن کريم وقتي فرشهاي بهشتيها را ذکر ميکنند ميگويند فرشهاي بهشتي فرشي است که آسترش ابريشم است اما ابرهاش چيست، ابرهاش چيزهايي است که شما اصلاً نشنيديد، من چه بگويم؟ اصلاً در دنيا نيست؛ فرمود: ﴿مُتَّكِئِينَ علی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ﴾.[8] بطائن يعني آسترها. «الظهاره ابره دان و البطانه آستر»[9] که در نصاب يادمان ميدادند. البطانة يعني آستر؛ الظهاره يعني ابره. فرمود بهشتيها روي فرشهايي تکيه ميدهند که آسترش ابريشم است. ابرهاش چيست؟ ابرهاش چيزهايي است که ما نه شنيديم و نه ديديم نه ميفهميم. نفرمود متکئين علی فرش ظواهرها من فلان! چيزي را که درک نميکنيم چه بگويد براي ما؟ لذا در بخشهايي فرمود چيزهايي هست که هيچ کسي نشنيد هيچ کسي گرايش به آنها هم ندارد، براي اينکه نمونه شان در دنيا نيست. فرمود: ﴿مُتَّكِئِينَ عَلَب فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ﴾ _استبرق يعني ابريشم_ فرمود آسترش ابريشم است. ابرهاش چيست؟ چه بگويد؟ ما که نشنيديم، لغت چه چيزي را معنا بکند؟ وقتي که نشنيد چگونه معنا بکند؟ ما چنين عالمي داريم.
وجود مبارک حضرت امير فرمود حساب کردي که بهترين فرشهاي عالم ابريشم است؟ عرض کرد بله. فرمود اينها کار يک کِرم است. حواست کجاست؟ چه ميخواهي؟ غير از کرم اينها را ساختهاند؟ براي چه آه کشيدي؟ تو دنبال چه هستي؟ اين ميشود انسانشناسي. اين است که انسان حرم ميرود در و ديوار را ميبوسد؛ روي کره زمين اين حرفها حرفهاي اينهاست. اين حرفها معادل ندارد که بگوييم فلان حکيم اين حرف را زده است. او آمده دنيا را بررسي کرده، گفت بهترين خوراکيها آن است، بهترين پوشاکيها اين است و اينها کار کرم و حشره اند.
اين است که «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ فرمود مشرق برويد مغرب برويد حرف اين است که ما ميگوييم. فرمود به دنبال چه ميگرديد؟ براي کار کرم اين قدر به جان هم ميافتيد؟ محصولش که آسماني نيست از بهشت که نيامده است، يک کرم اين را ساخته است. فرمود چرا آه کشيدي؟ براي چه آه کشيدي؟ اين است که فرمودند: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ».
فرمود ميتوانيد دوازده ماهتان را بهار بکنيد. قرآن ربيع قلوب است؛ منتها فقيه باش _فقيه به معناي جامع_ آن گاه هميشهبهار هستي. اين تعبير نوراني حضرت است که فرمود: «وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ وَ تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ القلوب». يک وقت قرآن را حفظ ميکنيد، قرآن را تلاوت ميکنيد، اين نور است خوب است؛ اما فقه قرآن تفسير قرآن انس با قرآن حشر با قرآن، اين را که داشته باشيد در بهار زندگي ميکنيد؛ چه زمستان باشد چه تابستان باشد شما ميتوانيد در بهار زندگي کنيد.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اينها طبيب اند _دعا هم همين است_ مثل فرشتهها؛ اينها از طرف اللهاند که «مقلب القلوب» ذات اقدس اله است و اينها مظاهر او هستند؛ «يا مقلب القلوب». قلب نسبت به ديگران مستقل است؛ اما نسبت به قلبآفرين تابع است. به ذات اقدس اله عرض ميکنيم: «يا مقلب القلوب و الأبصار».
خداي سبحان بندگانی عادي دارد که اينها مکلفاند موظفاند؛ اما در بين اين بندگان در بين زنها در بين مردها ذات اقدس اله ميفرمايد يک عده هستند که با ما معامله دوستانه دارند نه اينکه بنده و مولا باشند: ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾؛ اگر شما مثلاً _خداي ناکرده_ بي راهه رفتيد ما يک عده افرادی می آوريم که دوستان ما هستند. اين کسي که در اين جبههها اين طور جنگ ميکند و در اين جنگ ده ساله و دوازده روزه و امثال اينها هم بودند، دوستان الهياند. کسي که حاضر است همه جا برود براي اينکه کشورش محفوظ باشد اين دوست خداست. فرمود شما نشد، ما دوستانمان را ميآوريم. اين دوستان ما چه کساني هستند؟ ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾؛ ما يک عده دوستان داريم که ميآيند ايران را درست ميکنند، يک عده دوستان داريم که همين مردم هستند همين مسجديها هستند. ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾؛ دوستان من ميآيند و مشکل نظام را حل ميکنند. ما بگوييم خدايا! تو که دوستان فراوان داري، چرا ما نباشيم؟ ما را هم جزء دوستانت قرار بده.
بهترين دوستان خدا در درجه اول اهل بيت هستند بعد شاگردان آنها هستند؛ ذات اقدس اله فرمود: ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾. ائمه نقش مؤثري دارند منتها ببينيد، در سوره مبارکه «انفال» فرمود ما کساني را ميآوريم که
کار آنها کار من است. فرمود اينها زدند و کشتند، دشمنان را قلع و قمع کردند، فاتح شدند و بر دشمنان پيروز شدند؛ فرمود اينها جهاد کردند کشتند و پيروز شدند، حالا با اينها دارد حرف ميزند فرمود شما آقايان که در اين جنگ پيروز شديد، شما نکرديد، من کردم: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ﴾،[10] به پيغمبر هم فرمود تو يک مشت خاک انداختي آنها کور شدند: ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمَی﴾.[11] هاهنا امران: يکي با مجاهدين حرف ميزند که شما اين کار را بکنيد: ﴿قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ﴾،[12] اينها رفتند در جنگ بدر و امثال آن پيروز شدند. بسيار خوب! فرمود: ﴿قَاتِلُوهُمْ﴾، شما بکشيد، اينها کشتند و آنها را از بين بردند و حق پيروز شد. حالا خداست و اين بندگان مخلص او! با اينها که حرف ميزند ميفرمايد حواستان جمع باشد شما نکشتيد، من کشتم: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ﴾، به پيغمبر هم فرمود تو هم حواست جمع باشد، اينکه تو يک مشت خاک انداختي همهشان رفتند يا نابينا شدند تو نينداختي من انداختم. اين حرفها سرتاسرش بوسيدني است و توحيد است! دو کار کرد: اول گفت برويد بکشيد جنگ بکنيد و اگر نرفتيد جهنم است نرفتيد معصيت است، اينها رفتند و پيروز هم شدند. حالا که پيروز شدند چه ميگويد؟ فرمود شما نکرديد من کردم، توي پيغمبر هم نکردي من کردم. اين بنده براي چه انجام ميدهد؟ چون مولايش گفته است، پس در حقيقت مولا انجام داد منتها در مقام فعل .
ما بايد بفهميم که از محدوده فعل بيرون نرويم، يک؛ از محدوده وصف فعلي بيرون نرويم، دو؛ اين «دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ»؛ مربوط به محدوده فعل است، سه. احدی به ذات خدا راه ندارد؛ نه پيغمبر نه غير پيغمبر، چون حقيقت بسيط است، يک؛ نامتناهي است، دو؛ اين پيغمبر کجا ميخواهد برود؟ نه پيغمبر ذاتشناس است نه ولي و وصي. ذات يعني حقيقت نامتناهي. آن حقيقت نامتناهي اگر _معاذ الله_ جزء داشته باشد، بله آدم ميتواند يک گوشهاش را ببيند اما بسيط محض است، يک؛ نامتناهي است، دو؛ راه ندارد. شناختن او به اسماء او به فيض او به فرشتگان او به جلال و جمال اوست.
وقتی يک عده دوست خدا شدند خدا با آنها دوستانه حرف ميزند ميگويد شما نکرديد من کردم _از اين دوستي بهتر!_ به پيغمبر هم فرمود تو يک مشت خاک زدي آنها نابينا شدند راه را گم کردند، تو نکردي ما کرديم؛ فرمود: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمَی﴾. ما هم ميتوانيم اين گونه باشيم؛ حالا مثل ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ﴾ نميتوانيم باشيم اما مثل ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ﴾ ميتوانيم باشيم؛ آنها که معصوم نبودند آنها که امام زاده نبودند، خيلي از آنها افراد عادي بودند. ميشود انسان دوست خدا باشد خدا هم دوست او باشد، چه بهتر از اين! ﴿يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾.
اميدواريم ذات اقدس اله همه شما علماي بزرگ و بزرگوار را حوزويان و دانشگاهيان و مسئولين کشور را به برکت قرآن و عترت، دوست خودش قرار بدهد تا اين نظام را _ان شاء الله_ به دست صاحب اصلياش برسانيم!
«و الحمد لله رب العالمين»
[1]. نهج البلاغه، خطبه223.
[3]. وسائل الشيعة، ج14، ص572.
[4]. وسائل الشيعه، ج 16، ص99.
[5]. سوره ق، آيه37.
[6]. سوره نور، آيه24.
[7]. سوره ملک، آيه11.
[8] . سوره الرحمن، آيه54.
[10]. سوره انفال, آيه17.
[11]. سوره انفال, آيه17.
[12] . سوره توبه، آيه14.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.