ردیابی برچسب‌ها
برچسبی وجود ندارد
مدیریت دسته بندی‌ها

درس اخلاق هفتگی حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی (دامت بركاته) 97/2/20

متن حکمت 31

وَ سُئِلَ (علیه السلام) عَنِ الْإِيمَانِ، فَقَالَ الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ. وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ؛ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِيبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِي] إِلَى الْخَيْرَاتِ. وَ الْيَقِينُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِينَ؛ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ وَ مَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا كَانَ فِي الْأَوَّلِينَ. وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَوْرِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَةِ الْحُكْمِ وَ رَسَاخَةِ الْحِلْمِ؛ فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ [الْحِلْمِ] الْحُكْمِ وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ يُفَرِّطْ فِي أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِي النَّاسِ حَمِيداً. وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِينَ؛ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ [الْمُنَافِقِينَ] الْكَافِرِينَ وَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَيْهِ وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ؛ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ وَ سَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ وَ أَعْضَلَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ.

وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى التَّمَارِي وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ؛ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِكُ الشَّيَاطِينِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَكَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ هَلَكَ فِيهِمَا.

ترجمه:

از امير المؤمنين معنى ايمان را پرسيدند، فرمود: ايمان را چهار پايه است: شكيبايى و يقين و عدل و جهاد.

شكيبايى را نيز چهار شعبه است: شوق و ترس و پارسايى و انتظار.

پس، هر كه در او شوق بهشت باشد، بايد كه از شهوات دورى جويد و هر كه از آتش دوزخ ترسد، بايد كه از محرمات اجتناب كند، و هر كه در دنيا پارسايى گزيند، تحمل مصيبتها بر وى آسان شود و هر كه در انتظار مرگ باشد، به كارهاى نيك شتاب كند.

و يقين را چهار شعبه است: بينايى هوشمندانه و دريافت از روى حكمت و پند گرفتن از چيزهاى عبرت آميز و رفتن به روش پيشينيان.

هر كه از روى هوشمندى نگرد، حكمت بر وى آشكار شود و هر كه از حكمت بر وى آشكار شود، آموخته است كه چگونه از حوادث عبرت گيرد و هر كه عبرت گرفتن را آموزد، گويى با گذشتگان در گذشته، زيسته است.

و عدالت را چهار شعبه است: فهمى كه به عمق چيزها رسد و علمى كه حقايق را دريابد و داورى كردنى نيكو و راسخ بودن در بردبارى. آنكه نيكو فهم كند به عمق دانايى رسد و هر كه به عمق دانايى رسد، از آبشخور احكام دين سيراب بيرون آيد و هر كه بردبارى را شعار خود سازد، در كارها تقصير ننمايد و در ميان مردم، ستوده زيست كند.

جهاد را نيز چهار شعبه است: امر به معروف و نهى از منكر و پيكار در راه دين و دشمنى با فاسقان.

پس، هر كه امر به معروف كند، مؤمنان را پشتيبانى نيكوست و هر كه نهى از منكر نمايد، بينى منافقان را بر خاك ماليده و هر كه در راه خدا پيكار كند، آنچه را بر عهده داشته به جاى آورده و هر كه با فاسقان دشمنى كند و براى خدا خشمگين شود، خدا را در روز جزا خشنود ساخته است.

كفر را چهار پايه است: كنجكاوى بيهوده و خصومت كردن و انحراف از حق و دشمنى ورزيدن.

كسى كه در كارها بيهوده كنجكاوى كند، به حق نرسد. هر كه به سبب نادانى به خصومت پردازد، همواره ديده اش از ديدن حق نابينا باشد و هر كه از حق منحرف گردد، نيكى را بدى انگارد و بدى را نيكى پندارد و به باده گمراهى مست شود و هر كه دشمنى ورزد، راههايش ناهموار و پر وحشت گردد و كارش دشوار شود و راه بيرون شدن بر او بسته ماند.

شك را نيز چهار شعبه است: جدال بيهوده و هول و هراس و دودلى و تسليم.

هر كه جدال را عادت خود سازد شبش به روز بدل نگردد و هر كه از كارهايى كه در پيش دارد بترسد، واپس ماند و به مقصود نرسد و هر كه به ترديد و دودلى گرفتار آيد، پس سپر سمهاى شياطين شود و هر كه به تباهى دنيا و آخرت تن در دهد، هم در دنيا هلاك شود و هم در آخرت.

سید رضى گويد: پس از اين كلامى است، كه ما از ذكر آن خوددارى كرديم از بيم به درازكشيدن سخن و خارج بودنش از موضوع ما.

-----------------------------------

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله رب العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمّد(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و أهل بيته الأَطيبين الأَنجبين سيّما بقيّة الله في العالمين بِهم نَتولّيٰ و مِن أعدائِهم نَتبرّءُ اِلي الله».

مقدم شما نخبگان و بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان ايماني و قرآني را گرامي مي‌داريم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌کنيم آنچه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت شماست خدا مرحمت کند و اين ادعيه را در حق همه مؤمنان مستجاب بفرمايد!

بحث‌هاي روز پنج‌شنبه، شرح نهج البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) بود. خطبه‌هاي نوراني آن حضرت و همچنين نامه‌هاي نوراني آن حضرت به پايان رسيد. به کلمات حکيمانه آن حضرت به شماره سي رسيديم. مستحضريد نهج البلاغه‌اي که تنظيم شده است نياز به يک تکميل و تبويبي دارد که ـ الحمدلله ـ اين کتاب شريف تمام نهج البلاغة عهده‌دار اين مسئله است. اين کلمات حکيمانه‌اي که حضرت امير(سلام الله عليه) فرمودند و جناب سيد رضي ذکر کردند، بخشي از اينها جزء خطبه‌هاي آن حضرت است، يا جزء نامه‌هاي آن حضرت است که سيّد رضي اينها در بخش خطبه يا نامه نياورده است.

شماره سي اين است که از حضرت سؤال کردند ايمان چيست؟ و کفر چيست؟ حضرت فرمود ايمان چهار شعبه دارد: صبر و يقين و عدل و جهاد. مبسوطاً اينها را بيان کرد که عدل يعني چه، صبر يعني چه، جهاد يعني چه، يقين يعني چه؟ بعد سؤال کردند که کفر چيست؟ چون قرآن کريم بر ايمان و کفر تکيه مي‌کند. سعادت ابد هم به همين ايمان وابسته است. شقاوت دائمي هم به همين کفر وابسته است. اصرار قرآن کريم اين است که انسان حقيقتي است که هرگز از بين نمي‌رود؛ منتها از عالمي به عالم ديگر منتقل مي‌شود. در دنيا با اجتماع زندگي مي‌کند و بعد از دنيا زندگي جمعي هست، ولي اجتماعي نيست. در دنيا بر اساس اينکه هر کسي کاري دارد، با کمک ديگري اين مشکل حلّ مي‌شود، اين زندگي را مي‌گويند اجتماعي. بعد از مرگ، جمع هستند، جمعيت کنار هم هستند؛ اما هر کس در کنار سفره خودش است. اينها مجموع هستند نه مجتمَع. فرمود: ﴿إِنَّ الأوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ؛[1] اما مجتمع نيستند، اجتماع ندارند. يک بيان نوراني از حضرت امير است درباره برزخي‌ها که فرمود: «جِيرَانٌ لَا يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لَا يَتَزَاوَرُون‏»،[2] اينها همسايه‌هايي هستند که از يکديگر خبر ندارند.

پس هر کس بخواهد در آن عالم راحت باشد بايد سفره خود و مائده خود و مأدبه خود را به همراه داشته باشد. آنجا سخن از خوردن طبيعي به اين صورت نيست. غذاي آدم در آنجا تقواست، فرمود: ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي.[3] يک مسافر، زاد و راحله دارد؛ در اين کريمه فرمود که زاد و توشه انسان بعد از مرگ، تقواست. او مهمان سفره تقواست و اگر اين مسافر، راحله داشته باشد؛ يعني مَرکَب داشته باشد، اين راه را بهتر طي مي‌کند. زاد انسان تقواست ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي، راحله، محبت است که آسان‌تر و سريع‌تر اين راه را طي مي‌کند. فرمود: ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾؛[4] همه ما محبّ خدا هستيم؛ براي اينکه تمام هستي ما از اوست؛ اما تمام کوشش و تلاش ائمه(عليهم السلام) اين است که ما را از مرحله محبّ بودن به محبوب بودنِ خدا منتقل کنند. اينها واسطه‌، شفيع‌ و مسير فيض هستند که ما را از دالان انتقالي محبت عبور بدهند، چون خدا فرمود: ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾.

مستحضريد در اين مسائل منقطي حد وسطي ذکر مي‌کنند، مي‌گويند «الف»، «باء» است و هر چه «باء» است «جيم» است؛ پس «الف»، «جيم» است. در مسائل سير و سلوک اگر کسي بخواهد از مقام محبّ بودن به محبوب بودن برسد حدّ وسط آن «حبيب الله» است. اگر کسي پيرو «حبيب الله» بود، از محبّ بودن به محبوب بودن منتقل مي‌شود؛ لذا اين بخش از قرآن آن حدّ وسط را ذکر کرد. به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود شما به مردم بگوييد: ﴿إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏﴾؛ من که حبيب خدا هستم، در مدار محبت و دين من حرکت کنيد، ﴿يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾، از محبّ بودن به محبوب بودن مي‌رسيد.

مسئله ايمان هم همان طوري که در بحث‌هاي قبل ملاحظه فرموديد؛ «آمَنَ» به معناي «إعتقدَ» نيست. «آمَنَ»؛ يعني «دخل في المأمن»؛ منتها ورود در مأمن به اعتقاد است و به عمل صالح است و به ارکان عملي.

مسئله ايمان را که حضرت با آن ارکانش ذکر کرد بحث آن در چند هفته گذشت؛ اما مسئله کفر به اينجا رسيد، فرمود: «وَ الْكُفْرُ عَلَی أَرْبَعِ دَعَائِمَ»؛ کفر هم ـ معاذالله ـ پايه‌هايي دارد. «عَلَی التَّعَمُّقِ‏ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ»؛ همه اين چهار رکن را مشخص کرده است. فرمود: «فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَی الْحَقِّ». ما در محدوده معرفت ديني، خداشناسي، پيغمبرشناسي و امام‌شناسي، تا آنجايي که محدوده امکان است، هم راه دارد هم موظّف هستيم؛ اما درباره ذات اقدس الهي چون حقيقت نامتناهي است، يک؛ و بسيط است، دو؛ هيچ راهي ندارد که انسان به ذات اقدس الهي دسترسي پيدا کند مي‌گويد آنجا منطقه ممنوعه است. ما مکلّف به برهان هستيم نه عرفان؛ يعني مکلّف هستيم از راه علم حصولي، از راه استدلال، خدا را بشناسيم اين راه باز است، خيلي‌ هم آيات روايات شواهد عقلي تأييد مي‌کند، تثبيت مي‌کند. اما بخواهيم مشاهده کنيم، آن ذات را بينيم، مقدور نيست، زيرا ذات نه مرکب است که انسان گوشه‌اي از آن را ببيند، نه محدود است که همه او را مشاهده کند و اين مَثل معروف که «آب دريا را اگر نتوان كشيد»[5] اين در مربوط به بخش‌هاي ممکنات است که مرکّب‌ هستند، و گرنه خداي سبحان که بسيط محض است و جزء ندارد، نه مي‌شود گفت من به اندازه خودم خدا را مي‌بينم و نه مي‌شود گفت همه ذات را اکتناه مي‌کنم و هيچ کس هم مکلّف به شهود ذات او نيست، مکلّف به تصديق و علم و فراگيريِ حدّ وسط و اينهاست. او چون مفهوم است و برهان است راه دارد. فرمود اگر از اين منطقه کسي بخواهد عبور بکند به خطر مي‌افتد؛ اين احياناً ممکن است به الحاد منتهي بشود.

 «فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَی الْحَقِّ»؛ «انابه» از بهترين اوصاف سالکان حق است. اين «انابه» يا از «ناب، يَنوب» است که «اجوف واوي» است، يا «ناب، ينيب» که «اجوف يايي» است. اگر از «ناب، ينوب» باشد که برخي گفتند؛ يعني اين مرتّب در نوبت است. اين طور نيست که يکبار به نام خدا و دين ناله کند، بعد رها کند، بلکه اين مرتّب در نوبت است. اگر «ناب، ينيب» که «اجوف يايي» است باشد، «نابَ»؛ يعني «انقطع»، «يَنيب»؛ يعني «يَنقطع» کسي که منقطع «الی الله» است و فقط به آن سمت گرايش دارد، اين را مي‌گويند «مُنيب». «إِخْبَاتَ الْمُنِيبِين‏» و «إِنَابَةَ الْمُخْبِتِين‏»[6] از همين قبيل است.

فرمود کسي که بيراهه رفته هرگز به طرف حق برنمي‌گردد. «وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ»؛ کسي که در مطلبي که نمي‌داند نزاع مي‌کند، کوري او ادامه پيدا مي‌کند. يکي از چيزهايي که قرآن کريم نهي کرده است مسئله نزاع است. فرمود: ﴿وَ لا تَنازَعُوا﴾؛[7] با يکديگر اختلاف نکنيد. البته مي‌دانيد که کار بدون اتّحاد پيش نمي‌رود. اگر کسي در حق متحد بود به مقصد مي‌رسد و نظام را حفظ مي‌کند. اگر کسي در باطل تلاش و کوشش کرد حتماً دسترسي پيدا مي‌کند به تخريب و سرّ تخريب او اين است که اين جامعه متحد در تخريب است، چون هر دعوايي و نزاعي تا به اتّحاد نرسد اثر ندارد و هر نزاعي يقيناً به اتّحاد مي‌رسد، چرا؟ چون سه تا کار هست اين سه تا کار يک هدف مشترکي دارد؛ اگر دو نفر با هم نزاع مي‌کنند، اين يکي که با او درگير است دو تا کار مي‌کند، آن يکي که با اين درگير است دو تا کار مي‌کنند، مجموع اين کارها يک بازده دارد. اين که فرمود: ﴿وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا﴾، اين «فاء» تفريع را بر نزاع متفرع کرد، براي همين است. اين اوّلي که با دومي درگير است دو تا کار مي‌کند: يکي نيرو مصرف مي‌کند مي‌شود ضعيف؛ ديگر اينکه با صرف نيروي خود از نيروي او مي‌کاهد، او را ضعيف مي‌کند مي‌شود دو تا ضعف. پس اين دو تا کار کرده؛ يعني اين که با او درگير مي‌شود دو تا کار منفي دارد: يکي اينکه خودش را ناتوان کرده، ديگر اينکه توان او را گرفته است. آن يکي هم که با اين درگير است دو تا کار منفي کرده: يکي اينکه خودش را خسته کرده، ديگر اينکه قدرت اين را گرفته. شما اين چهار تا کار را که بررسي کنيد مي‌بينيد نتيجه آن جز ضعيف طرفين چيزي ديگر نيست و اين طرفين متحد هستند که ضعيف بشوند و کار تا به اتّحاد نرسد اثر ندارد؛ چه در طرف حق چه در طرف باطل.

سرّ اينکه در اختلاف يک نظام فرو مي‌ريزد، براي اينکه اينها متّحد هستند در فروريزي نظام. هر جا شما دعوا را تحليل کنيد به اتحاد برمي‌گردد؛ منتها يک اتّحاد منفي؛ يعني همه مي‌کوشند که ضعيف بشوند. پيام اين «فاء» تفريع اين است: ﴿وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ﴾،[8] «فَشَل»؛ يعني ضعف. اين دو نفر چهار تا کار مي‌کنند، اين چهار تا کار يک پيام دارد و آن ضعف است.

در جريان نزاع هم فرمود همين طور است. اين کسي که نزاع مي‌کند، هم قدرت خود را مي‌کَند هم به اندازه خود قدرت ديگري را. ديگري که با او نزاع مي‌کند، هم قدرت خود را مي‌کاهد هم قدرت اين را. اين تا نيرو صرف نکند که قدرت او را نمي‌کاهد. فرمود پايان نزاع همين است و اگر در قرآن کريم با «فاء» تفريع ذکر کرد، براي اينکه هر ضعفي محصول اتّحاد در تضعيف است. اينجا هم فرمود: «وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ» ـ آنجا دارد «زيغ» که امر سوم است، «زيغ» يعني انحراف ـ «سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ»؛ کسي که بيراهه برود خوبي را بد مي‌داند، چون درباره منافقين، قرآن کريم دارد که اينها ﴿يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ﴾،[9] کار خوب براي اينها بد تلقي مي‌شود، ـ معاذالله ـ دين براي اينها مي‌شود افيون، فسون، فسانه و مانند آن. «وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ»؛ بد را خوب مي‌بيند خوب را بد مي‌بيند.

«وَ سَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ»؛ مست مي‌شود. مستي چند گونه است: مستي گاهي همين مستي ظاهري است که با يک آبي خمار مي‌شود. يک وقت است مستي ثروت است، مستي مقام است، مستي جواني است. فرمود: ﴿إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾؛[10] اينها مستانه زندگي مي‌کنند؛ حالا يا مست مقام‌ هستند. کسي که مخمور است مست است؛ يعني جلوي عقل را گرفته. اين جلوي عقل را يا همان آب مي‌گيرد، يا مقام مي‌گيرد، يا جواني مي‌گيرد، يا سِمَت و پُست مي‌گيرد. «خمر»؛ يعني پوشاندن. اين روسري را مي‌گويند «خِمار»، براي اينکه سينه و صدر و سر را مي‌پوشاند. در قرآن فرمود: ﴿وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَي جُيُوبِهِنَّ﴾،[11] اين «خِمار»؛ يعني اين روسري را روي سر و گردن و گلو و اينها بگذارند. عقل گاهي به وسيله آب مستور مي‌شود، گاهي به وسيله مقام مستور مي‌شود، گاهي به وسيله جواني مستور مي‌شود. فرمود اينها را رها کن! ﴿فِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ﴾؛ اينها مست مقام‌ يا مست جواني يا مست مال‌ و مانند آن هستند و اينکه فرمود: «وَ سَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ» همين است.

«وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ»؛ طَرْفِ و طُرُق او براي او دشوار است؛ پيمودن راه دشوار است «وَ أَعْضَلَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ»، ـ مُعضِل نه مُعضَل ـ «مُعضِل»؛ يعني مشکل؛ کار او براي او مشکل است. منتها خودش به تعبير مرحوم شيخ بهايي مثل اين کرم ابريشم است که دور خود مي‌تند و در آن وسط خفه مي‌شود.[12] «کدود کدود القز ينسج دائما»؛[13] اين کرم ابريشم دور خود مي‌تند مي‌تند مي‌تند، در آن وسط خفه مي‌شود. تشبيه مرحوم شيخ بهايي اين است که انساني که بيراهه مي‌رود «کدودٌ»؛ خيلي کَدّ و تلاش و کوشش دارد، «کَدودِ القَز»؛ «دود قَز»؛ يعني کِرم ابريشم که اين «ينسج دائما»؛ دور خود مي‌تند، در آن وسط خفه مي‌شود. اينها هم فرمود همين طور هستند. «وَ أَعْضَلَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ»؛ مي‌خواهد بيرون بيايد نمي‌تواند. هيچ راهي براي برون‌رفت ندارد. اين با دست خودش مشکلات را براي خود آفريده است.

حالا چون آخرين جمعه ماه شعبان در پيش است و هفته بعد هم ماه مبارک رمضان است، گوشه‌اي از اين بيان نوراني وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) را عرض کنيم که همه ما ـ إن‌شاءالله ـ با يک خضوع به ضيافت الهي برويم و مهمان ذات اقدس الهي بشويم.

قبلاً هم به عرض شما رسيد که اين ماه شعبان براي اهل سير و سلوک آخر سال است. عده‌اي اوّل فروردين را اوّل سال مي‌دانند براي اينکه مي‌خواهند جامه نو در بر کنند که يک حيات گياهي است. آنها که اهل کشاروزي‌ هستند، اوّل سالشان اوّل پاييز است که کشت را درو مي‌کنند و به درآمدشان مي‌رسند و هزينه‌هايشان را تأمين مي‌کنند؛ اما کساني که اهل سير و سلوک‌اند، اوّل سال آنها اوّل ماه مبارک رمضان است، آخر سالشان ماه شعبان است. در اين ماه شعبان تمام تلاش و کوشش آنها اين است که حساب‌ها را بررسي کنند، حقّی از کسي بر ضمان آنهاست آن را ادا کنند، کسي را رنجاندند، پشت سر کسي حرف زدند، با قلمشان با بيانشان به کسي نيش زدند آزردند، آبروي کسي را بردند، تمام تلاش و کوشش آنها اين است که در اين ماه شعبان پاک بشوند، چون آخر سال است و اگر جناب حافظ گفته بود:

ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد ٭٭٭ از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد[14]

براي اينکه اينها در همين مسير هستند و اينکه مرحوم ابن طاوس(رضوان الله عليه) غالب کتاب‌هاي دعا را اوّل آن از ماه مبارک رمضان شروع مي‌کند، براي اينکه اوّل سال براي اهل سير و سلوک همين ماه مبارک رمضان است. آخر کتاب مي‌بينيد که اعمال ماه شعبان است. در روايات ما از يک سو، در ادعيه ما از سوي ديگر، از ماه مبارک رمضان به عنوان «غُرَّةُ الشُّهُور»[15] يک؛ «رَأْسُ‏ السَّنَة»[16] دو؛ اين هم در ادعيه ماست هم در روايات ما؛ يعني اوّل سال ماه مبارک رمضان است، غُرّه و پيشانوي ماه‌ها ماه مبارک رمضان است.

وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) در آخرين جمعه ماه شعبان يک خطبه مفصّلي خواندند که فرمود: «قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّه‏»؛[17] ماه مبارک رمضان دارد مي‌آيد. در تمام سال که ما در کنار سفره الهي نشسته‌ايم، «بر سر هر سفره بنشستي خدا رزاق بود»[18] اما در ماه مبارک رمضان ما مهمان مأدبه الهي، سفره قرآن، سفره روايات، سفره نوراني اهل بيت(عليهم السلام) مهمان هستيم. فرمود اين ضيافت و مهماني عمومي است و همه را دعوت کرد و ضيف خداست. فرمود در سرزمين مکه حاجيان و معتمران، جزء «ضيوف الرحمان» هستند، در ماه مبارک رمضان، روزه‌دارها هم جزء «ضيوف الرحمان» هستند.

در خطبه نوراني حضرت فرمود اين «شهر الله» اقبال کرده است، بکوشيد خودتان را آزاد کنيد: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ فَفُكُّوهَا بِاسْتِغْفَارِكُمْ وَ ظُهُورُكُمْ ثَقِيلَةٌ مِنْ أَوْزَارِكُمْ»؛[19] فرمود: گناه مي‌دانيد‌ يک بار سنگيني است. اين بار را غير از صاحب بار کسي نمي‌برد، چون اين کلمه «لا»، لاي نفي جنس است که درباره قيامت دارد: ﴿لا وَزَرَ﴾؛[20] يعني اصلاً باربر در قيامت نيست تا کسي بگويد من چيزي به او مي‌دهم تا بار مرا ببرد. ﴿لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾، اصلاً باربر در آنجا نيست. «وَزَر»؛ يعني باربر. «وِزر»؛ يعني بار سنگين. «وزير» به کسي مي‌گويند که بار سنگين مملکت بر دوش اوست. اينکه کليم حق به ذات اقدس الهي عرض کرد: ﴿وَزِيراً مِنْ أَهْلِي ٭ هَارُونَ أَخِي﴾، اين است. اين بار سنگين را هارون مي‌تواند ببرد ديگري نمي‌تواند ببرد. در قيامت هيچ باربري نيست، بار هر کسي را خود شخص بايد ببرد.

حضرت در اين خطبه فرمود: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ فَفُكُّوهَا بِاسْتِغْفَارِكُمْ وَ ظُهُورُكُمْ ثَقِيلَةٌ مِنْ أَوْزَارِكُمْ»؛ پشت شما از اين بار گران خم شده. اين بار را سبک کنيد، اين يک مطلب.

مطلب ديگر اينکه باربر، خود شخص است. حالا اگر کسي خلاف کرد، چه بايد بدهد؟ زندان بايد برود؟ جريمه بايد بشود؟ نه! خود تبهکار را به بند مي‌کشند، خود شخص در زنجير مي‌افتد. اگر کسي بدهکار باشد در دنيا بدهکار چه کار بايد بکند؟ بايد گرو بدهد، حالا يا خانه را گرو مي‌دهد يا زمين را گرو مي‌دهد يا فرش را گرو مي‌دهد، کالايي را رهن مي‌گذارد. حضرت فرمود: شما بدهکاران خدا هستيد حقوق الهي در ذمه شماست، احکام الهي از اين غيبت کردن، او را نيش زدن، آبروي او را بردن، پشت سر او حرف زدن، به هر حال اينها بند است. فرمود: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ»، شما که «حق الله» را نداديد حق مردم را نداديد پس بدهکار هستيد، اين اصل اوّل. بدهکار بايد گرو بسپارد، اين اصل دوم. رهن در دنيا حالا يا خانه است يا زمين است يا فرش است، قابل قبول است؛ اما رهن در برابر خدا چيست؟ فرمود خود آدم را گرو مي‌گيرند. اينکه مي‌بينيد بعضي‌ها مي‌گويند ما نمي‌توانيم چشممان را از نامحرم کنترل کنيم، نمي‌توانيم زبانمان را کنترل کنيم، هر چه مي‌خواهيم بلند شويم و نماز شب بخوانيم نمي‌توانيم، راست مي‌گويند بيچاره‌ها، براي اينکه در بند هستند در رهن هستند. فرمود جان شما را گرو مي‌گيرند: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ»، البته اين تفسيرِ همان دو تا آيه قرآن است که فرمود: ﴿كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ﴾،[21] يک؛ ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ﴾، دو. اين «رهين» فعيل به معني مفعول است. اين ﴿كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ﴾، ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ﴾،[22] اين «فعيل»ها به معني مفعول است؛ يعني مرهون است گرو هست. مي‌بينيم که درست مي‌گويد اين بيچاره، مي‌گويد من هر چه مي‌خواهم چشم هاي خود را کنترل کنم نمي‌توانم، براي اينکه در اختيار خودش نيست. حضرت فرمود شما در رهن ديگري هستيد در بند هستيد خودتان را آزاد کنيد. ماه مبارک رمضان ماه آزادي است. يک آمدن لازم است، خدايا آمدم، همين! وقتي مي‌گويد خدايا آمدم، اين خدا!

چرا دست يازم چرا پاي کوبم ٭٭٭ مرا خواجه بي دست و پا مي‌پذيرد[23]

آمدم، وقتي آدم بگذارد کنار، او قبول مي‌کند، راه براي آدم باز مي‌شود. اين را توبه مي‌گويند، انابه مي‌گويند، مهمان همين است، کسي مي‌گويد من آمدم، به جِدّ بگويد آمدم، توبه او مقبول است؛ البته رو به قبله باشد اين کلمات را بگويد استغفار بکند، آب توبه بخورد، دو رکعت نماز بخواند، اينها جزء تشريفات و مستحبات است، هيچ کدام مقوّم توبه نيست؛ اينها مستحبات است، همان اراده تخلّل‌ناپذير است خدايا آمدم، مرا ببخش. چه فارسي، چه تازي، او همه اين زبان‌ها را مي‌فهمد.

فرمود شما در بند هستيد، رهن هستيد، فکّ رهن کنيد: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ فَفُكُّوهَا بِاسْتِغْفَارِكُمْ»؛ فکّ رهن کنيد بگوييد: «أستغفروا الله ربي و أتوب إليه» اين راه باز است و گرنه آن مشکلات هست. آن مشکلي که احدي به فکر آدم نيست. اگر انسان مي‌مُرد مي‌پوسيد، خبري نبود و راحت بود؛ اما وقتي مي‌ميرد از پوست به در مي‌آيد و مي‌شود ابدي. اين بيان فقط در قرآن کريم است که انسان مرگ را مي‌ميراند، نه بميرد. ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم. فرمود اين سفره پهن است ماه مبارک رمضان هم هر سال دارد مي‌آيد: «قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّه‏»، با رحمت و برکت و ضيافت و عنايت و شما هم در رهن هستيد. اگر شما فرشي را رهن گذاشتيد ديگر در اختيار شما نيست، در اختيار ديگري است.

اين خطبه هفتم نهج البلاغه دارد که وقتي انسان گرفتار او شد، شيطان «فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»،[24] مي‌بينيد مرتّب به اين و آن بد مي‌گويد، مرتّب به نامحرم نگاه مي‌کند. آن چون در رهن است، مگر اين فرش مرهون حرفي براي گفتن دارد؟ اين خانه، رهن آن طلبکار است، فرمود شما رهن هستيد: «إِنَّ أَنْفُسَكُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِكُمْ فَفُكُّوهَا بِاسْتِغْفَارِكُم‏»؛ اين خداست! و اگر با يک آمدم قبول مي‌کند، چرا نرويم؟ چه چيزي از اين بهتر؟ فقط ذات اقدس الهي از ما مي‌خواهد که بگوييم: «أستغفر الله ربي و أتوب إليه».

اميدواريم ـ إن‌شاءالله ـ همه پيروان قرآن و عترت مهمان اين ضيافت الهي باشند و شما بزرگواران هم بالاخص از فيض و فوز ماه مبارک رمضان بهره کافي ببريد.

خدايا! نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملّت و مملکت ما را در سايه وليّ‌ات حفظ بفرما!

روح مطهّر امام راحل و شهدا را با اولياي الهي محشور بفرما!

خطر بيگانگان مخصوصاً استکبار جهاني و آمريکا را به خود آنها برگردان!

صهيونيسم را مخذول و منکوب بفرما!

مشکلات اقتصادي و ازدواج جوان‌ها را در سايه لطف ولي‌ّات برطرف بفرما!

اين کشور صاحب عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطري محافظت بفرما!

به فرد فرد مردم اين سرزمين آنچه خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت اينهاست مخصوصاً درباره جوان‌ها به همه اينها مرحمت بفرما!

پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

 

 

 


[1]. سوره واقعه، آيات49 و50.

[2]. نهج البلاغه(للصبحي صالح)، خطبه221.

[3]. سوره بقره, آيه197.

[4]. سوره آل عمران، آيه31.

[5]. مثنوي معنوي، دفتر ششم، بخش1.

[6] . مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص272.

[7] . سوره انفال، آيه46.

[8] . سوره انفال، آيه46.

[9] . سوره توبه، آيه67.

[10]. سوره حجر، آيه72.

[11]. سوره نور، آيه31.

[12] . کشکول شيخ بهايي؛ آيا نميبيني که آدميزاد در سراسر زندگياش گرفتار بيچارگي است ، که هيچگاه اميد درمان ندارد؟ اسير رنجست ، همچنان که کرم ابريشم ، همواره  ميتند و سر انجام با اندوه ، در ميان بافته هاي خود هلاک مي شود.

[13] . الکافي(ط ـ الإسلامية)، ج، ص316؛ «كدود كدود القزّ ينسج دائما ٭٭٭ فيهلك غمّا وسط ما هو ناسجه‏».

[14]. ديوان حافظ، غزل164.

[15]. الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحديثة)، ج‏1، ص31؛ «أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(عليه السلام) قَالَ‏: إِنَّ الشُّهُورَ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ فَغُرَّةُ الشُّهُورِ شَهْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ شَهْرُ رَمَضَانَ وَ قَلْبُ شَهْرِ رَمَضَانَ لَيْلَةُ الْقَدْرِ وَ نُزِّلَ الْقُرْآنُ فِي أَوَّلِ لَيْلَةٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ فَاسْتَقْبِلِ الشَّهْرَ بِالْقُرْآن‏».

[16]. تهذيب الاحکام, ج4, ص333؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(عليه السلام) قَالَ: إِذَا سَلِمَ شَهْرُ رَمَضَانَ سَلِمَتِ السَّنَةُ وَ قَالَ رَأْسُ‏ السَّنَةِ شَهْرُ رَمَضَانَ».

[17] . الأمالي( للصدوق)، النص، ص93.

[18]. ر.ک: ديوان حافظ، غزليات، غزل206: «بر در شاهم گدايي نکته‌اي در کار کرد ٭٭٭ گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود»

[19] . الأمالي( للصدوق)، النص، ص94.

[20]. سوره قيامت، آيه11.

[21] . سوره طور، آيه21.

[22] . سوره مدثر، آيه38.

[23]. غزلِ منتسب به مرحوم نشاط اصفهاني.

[24]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه 7.